پسران بد و دختران خوب

...چون میسر نیست من را کام دوست******عشق بازی می کنم با نام دوست

همینجوری تو خونه نشسته بودم که یهو مخیله ما شروع کرد به فکر کردن که چرا نهنگ ها خودکشی می کنند؟  در همین رابطه به چند دلیل قانع کننده رسیدم که الان همه را بیان می کنم:

1- نهنگ هایی که ازدواج ناموفق داشتن یا مثلا بچه طلاق هسن یا مثلا شکست عشقی و این حرفا دارن (یا خوردن) زرتی می پرن بیرون از آب بعدم هرچی هلشون می دی، باز یاد گذشته میوفتن و باز می پرن بیرون!!

2-اول گفتم شاید چون پنیر 2100 تومان قیمتشه نهنگا خودکشی می کنن ولی رفتم تحقیق کردم دیدم نهنگا که پنیر نمی خورن!!!

3-احتمالا!! (البته این احتمالیه) که یه کوری رو میندازن راهنما!! یهو یارو تا به تا می پره تو خشکی، بقیه ام از همه جا بی خبر پشت سرش!!!

4-نمی دونم شاید می خوان حموم آفتاب بگیرن!!! (چرا اینجوری نگام می کنین؟گفتم که نمی دونم!)

5-شاید به خاطر گاز های گلخانه ایه!!! هان؟ چه می دونم شاید سنگین می شن می رن زیر آب!!!

+ اصلا به ما چه چرا نهنگا خودکشی می کنن؟ اصلا چرا آدما خودکشی می کنن!! اصلا به من چه؟؟

 


نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند 1390 ساعت 05:37 ب.ظ توسط parisa joooooooon ... نظرات |



باز هم ماشینی آب مانده های خیابان را به صورتم می پاشد،

اشک هایم گلی می شود،

خشمم را که می خورم، باران می بارد...

خدا نمی گذارد که یک بار هم تنهایی گریه کنم...

 


نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند 1390 ساعت 05:37 ب.ظ توسط parisa joooooooon ... نظرات |



صدای زنگ تلفن- مردی میان سال تلفن را برمی دارد... :الو؟؟

پشت خط: فوت!!

- الو؟؟؟

- فوت!!

- مرض داری؟؟؟

- فوت!!

- خجالت بکش!!!

- فوت!!!

- برو عمتو سر کار بذار!!

- فوت!!

- برو(...)!!! (به علت رکیکیت این قسمت سانسور می شود!!)

- ...فوت!! ف...و.....تتتتتت!

تلفن قطع می شود!!

+ فردا صبح!!

تلفن خانه زنگ می زند!! مرد میان سال تلفن را برمیدارد!!

زنی پشت خط در حال گریه:.. سلام رضا (هرگونه تشابه اتفاقیست!!)

مرد میان سال (با تعجب!!):سلام!!... چی شده!!!

زن در حالی که به شدت گریه می کند: مامان...مامان.....م... (دیگر نمی تواند حرف بزند!!)....(پس از چند  ثانیه مردی ادامه می دهد!!) - سلام داداش!!

رضا: سلام محسن (التشابه الاتفاقی!!!) ! (با بغض!!) مامان چش شده!!؟

محسن: مامانو امروز....وقتی تلفن تو دستش بود... (با گریه!!) مرده پیدا کردیم!!

(صدای گریه و اربده و...از پشت تلفن!!!) ...مامان...کپسول اکسیژنش....ت..

موم....شده...بوده!! (و دوباره صدای گریه و اربده و اما این بار با کمی تنوع صدایی بیشتر از پشت تلفن!!!) ...رضضضا ما..ما...ن ب...ه ...تو زنگ...

نزدددد؟ (صدای بی مانند گریه و اربده و جیغ از پشت تلفن!!)

رضا (در حال گریه!!):ن.... (یک لحظه مکث سپس اربده همراه با گریه از سوی رضا!!!) چراااااا...مامان....زنگ....زد!!!!!!!

و این بار صدای اربده گریه و جیغ و فریاد از هر دو سوی تلفن!!!

+ نتیجه اخلاقی: زندگی خیلی زود می گذره و دنیا همیشه مارو غافلگیر میکنه!

+ نتیجه غیر اخلاقی: با مزاحمین تلفنی درست صحبت کنیم شاید...

 


نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند 1390 ساعت 05:36 ب.ظ توسط parisa joooooooon ... نظرات |



در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلا به تو افتاده مسیرم که بمیرم

یک قطره ی آبم که در اندیشه ی‌ دریا

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

از زندگی بی تو گریزانم و بیزار

آنقدر که بگذار بمیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد...

 چه جای نگرانی است؟

من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته ام را

بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم...

 


نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند 1390 ساعت 05:35 ب.ظ توسط parisa joooooooon ... نظرات |



سرم را در تاریکی گودال ها فرو می برم. لباس سکوت بر تن می کنم و دیگه به تو نمی گویم بمان.

کنار میروم تا راه زندگی خود را به تنهایی طی کنی.

می فهمم، امّا وانمود به نفهمیدن می کنم. حس را در خود می کشم.

عشق را سرکوب می کنم، تا با تنهایی خویش، خوش باشی.

من، با خنجر زدن به روح وجسم خود، آنچه را که تو می خواستی، برایت فراهم کردم.

آسوده باش، که به آنچه می خواستی رسیدی.

در حالیکه حتی لحظه ای به آنچه که من می خواستم، فکر نکردی.

برای اعتراض نیست که این سخنان را می گویم، بارها به تو گفته ام که قلب من از گدایی کردن عشق مستغنی است.

برای برهم زدن روزهای آرامت هم نمی گویم...

تنها به این خاطر می گویم، که گفته باشم پاره ای از روزگار سیاهم را بی تو...

 


نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند 1390 ساعت 05:32 ب.ظ توسط parisa joooooooon ... نظرات |



می نویسم، می نویسم از تو

تا تن کاغذ من جا دارد

گریه، این گریه اگر بگذارد

با تو از روز ازل خواهم گفت

فتح معراج ازل کافی نیست

با تو از اوج ازل خواهم گفت

می نویسم همه حق حق تنهایی را

تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی

تا تو در همهمه ها همراه سکوتم باشی

در حریم خلوت عشق، تو تنها برسی

می نویسم، می نویسم از تو

تا تن کاغذ من جا دارد

می نویسم همه با تو نبودن ها را

تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری

تا تو تکیه گاه خستگی ها باشی

تا مرا باز به دیدار خود من ببری

می نویسم، می نویسم از تو

تا تن کاغذ من جا دارد...


نوشته شده در شنبه 13 اسفند 1390 ساعت 05:28 ب.ظ توسط parisa joooooooon ... نظرات |



این روز ها این گونه ام ببین:


دستم ، چه کند پیش میرود، انگار،

هر شعر باکره ای را سروده ام

پایم چه خسته می کشدم، انگار،

کت بسته از خم هر راه رفته ام

تا زیر هر کجا

حتی شنوده ام

هر بار شیون تیر خلاص را...

ای دوست،

این روزها

با هر که دوست می شوم، احساس می کنم

آنقدر با هم دوست بوده ایم که دیگر

وقت خیانت است...

انبوه غم حریم و حرمت خود را

از دست داده است...

دیریست هیچ کار ندارم،

مانند یک وزیر؛

وقتی هیچ کار نداری،

تو هیچ کاره ای!

من هیچ کاره ام: یعنی که شاعرم...

گیرم از این کنایه هیچ نفهمی،

این روزها اینگونه ام:

فرهادواره ای که تیشه خود را گم کرده است...

آغاز انهدام چنین است؛

اینگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان

یاران،

وقتی صدای حادثه خوابید،

بر سنگ گور من بنویسید؛

" یک جنگجو که نجنگید "

اما، شکست خورد...

 


نوشته شده در جمعه 12 اسفند 1390 ساعت 05:24 ب.ظ توسط parisa joooooooon ... نظرات |



گفتم تو شیرین منی...

گفتی تو فرهادی مگر؟

گفتم خرابت می شوم...

گفتی تو آبادی مگر؟

گفتم ندادی دل به من...

گفتی تو جان دادی مگر؟

گفتم ز کویت می روم...

گفتی تو آزادی مگر؟

گفتم فراموشم نکن...

گفتی تو در یادی مگر؟

گفتم خموشم سال ها...

گفتی تو فریادی مگر؟

گفتم که بر بادم مده...

گفتی نه بر بادی مگر؟

 


نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند 1390 ساعت 05:34 ب.ظ توسط parisa joooooooon ... نظرات |



سلام!! چند وقت پیش داشتم می فکریدم (تشویق نکنید!! نه ممنون!! دسته گل برا چی؟!!بفرمایید!!آخ سرم این لنگه کفشو کی پرت کرد؟؟؟) داشتم چی می نوشتم...آهان داشتم فکر می کردم که اگه شعرای فارسی (یا حالا فارسی را پاس بداریم بگیم پارسی!) امروز بودن چی کار میکردن!

+نکته:دوستان اگه مرید و عاشق شاعری هستید، به دل نگیرید. اینا فقط واسه خندسا!! گفته باشما؟؟

خب پس شروع می کنیم:

خیام: ای بابا حالا چرا اول خیام؟؟ بابا  خیام مورد داره بذارید آخر سر می گم...!!

حافظ: تو شیراز راننده تاکسیه!! زنش هی بهش نق می زنه و میگه چقدر اجاره نشینی... آخه چرا متری 3 میلیون!! آخه کجاست انصاف...؟!! (اینا رو من نمی گما...زنش میگه!!) در ضمن باید صبح تا شب کار کنه، شهریه دانشگاه آزاد پسرشو در بیاره...!! خلاصه درد و بدبختی و وام و قسطو به چهارده روایت که سهله به چهارصد روایت حفظه...!!!

مولانا: تو بلخ شمسو پیدا کرده و با هم زدن تو کارای ساختمونی!! برج میسازن؛ مثل هلو...!! (منظورم از نظر استحکامه...!!!) خلاصه حسابی پول پارو می کنن!!!

شمس:...ای بابا حالا من چتم تو چته؟؟ (شمس شاعره آخه؟؟؟)

صائب:یه کالسکه تو میدون نقش جهانه اصفهان داره...!! کرایشم 10 تا از اون سبزاس حالا چون شمایی 8 تومنم قبول میکنه...!! زیاد پول در نمیاره؛ واسه همین قرار مداراشو گذاشته شمس واسش پارتی بازی کنه بیارتش تو کار ساختمونی...!!!

سعدی: از اون وقت که دیگه کسی کتاباشو نمی خونه، زده تو کار رپ و پاپ... قاطی می خونه!! یه آهنگم با  eminemو 50 cent خونده...!! آلبومش یه هفته دیگه میاد بیرون!!

فردوسی: فردوسی قید رستم و شاهنامه رو زده رفته تو کار داستان های بلند... قراره داستان های بلند اسفندیار فایتر (به تقلید از هری پاتر!!) از شماره 1 تا هرجا دلت بخواد رو بنویسه. در ضمن دیگه سی سالم رنج نمیکشه؛ یه سال رنج میکشه، اندازه سی سال پول پارو میکنه!! مگه فردوسی ما چیش از این زنه، نویسنده داستان های هری پاتر...اسمشم بلد نیستم، کمتره؟؟

خیام: ای بابا!! اون بالا چی گفتم؟؟ گفتم خیامو آخر دست میگم!!!

(حالا میرم سراغه یه کم جدید ترا...!!)

سهراب سپهری: زده تو کاره بازیای رایانه ای...!! همش می ره تو مسابقات شرکت میکنه!! چند تا مدال آورده... قراره عضو گروه MYM  بشه!! (یکی از بزرگترین و معروفترین گروه های بازی وارکرافت!)

قلمو اینا رو انداخته کنار...!! چرا!! آخرین شعرشم اینه:

میروم در مچ ها!! (مچ دست نیستا مسابقست!!)

در همه ی پچ ها!!

من.تو.او.خوره ها...!!!

می برم من همه را...!!

بانو پروین اعتصامی: یه آرایشگاه زده و از همین کارا می کنه که بقیه آرایشگرا می کنن... مشه! زیر ابروه... تاتو... چه می دونم آرایش عروس... منجق دوزی... ببخشید خط رو خط شد!! در ضمن دیگه مناظره نمی کنه. ولی تا دلتون بخواد با زمین و زمان سر همه چی مشاجره می کنه!!

فریدون فروغی (حالا شاعر یا خواننده چه فرقی میکنه؟؟): خوبن!!سلام می رسونن!!...من ازشون خبری ندارم!

خیام: چرا هل میدی؟...باشه بابا!! میگم...آقا چشمتون روز بد نبینه!! همین پیش  پای شما...یعنی دیشب!! خیامو تو یه پارتی با یه شل بطری خالی (انشاالله که آب معدنی بوده!!) گرفتنش!! الانم که من دارم اینا رو می نویسم، شمس رفته سند بذاره از زندان درش بیاره!!

 


نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند 1390 ساعت 05:21 ب.ظ توسط parisa joooooooon ... نظرات |



تو هم با من نبودی...!

مثل من با من و حتی مثل تن با من

تو هم با من نبودی..!

آن که می پنداشتم باید هوا باشد

و یا حتی گمان میکردم این تو

باید از خیل خبرچینان جدا باشد

تو هم با من نبودی...!

تو هم از ما نبودی...!

آن که ذات درد را باید صدا باشد

و یا با من چنان هم سفره ی شب

باید از جنس من و عشق خدا باشد

تو هم از ما نبودی...!

تو هم مومن نبودی بر گلیم ما و یا حتی بر حریم ما

ساده دل بودم که می پنداشتم دستان نااهل تو باید

مثل هر عاشق رهـــا باشد

تو هم از ما نبودی...!

تو هم با من نبودی یار...

ای آوار...

ای سیل مصیبت بار...

 


نوشته شده در جمعه 25 آذر 1390 ساعت 06:51 ب.ظ توسط parisa joooooooon ... نظرات |



عینک دودیتو بردار از چشمات

با گریه پلکاتو بشور دوباره

جور دیگه ای نگام کن

من همونم که دوست داره

مثل قدیم باز با من صحبت کن

بذار که لب هات اسممو بیاره

جور دیگه ای صدام کن

من همونم که دوست داره

برای جبران اشتباهم

فرصت تازه ای به من بده

برای پایان اشک و آهم

فرصت تازه ای به من بده

بدون تو رفتم و شکست خوردم

فرصت تازه ای به من بده

توی بازی زندگی بد آوردم

فرصت تازه ای به من بده...

 

 


نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر 1390 ساعت 06:50 ب.ظ توسط parisa joooooooon ... نظرات |



می خواهم عمرم را با دستان گرم و مهربان تو اندازه بگیرم.

برگرد...!

باور کن تقصیر من نبود، من فقط می خواستم یک دل سیر برای تنهایی هایم گریه کنم. نمی دانستم گریه را دوست نداری...

حالا هم هروقت بیایی، عزیز لحظه های تنهایی منی.

اگر بیایی، من دل تنگی هایم را بهانه میکنم، تو هم دوری کسانیکه دور نیستند، در راهند. رفته اند برای تاریکی هات یک آسمان خورشید بیاورند.

یادت باشد؛ من، اینجا، کنار همین رویاهای زودگذر، به انتظلر آمدن تو، خط های سفید جاده را می شمارم...

پس قبل از اینکه چشمانم نیز مانند تنها رنگی که در شب پیدا نمی شود، سفید نشده اند، برگرد...

 


نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر 1390 ساعت 06:49 ب.ظ توسط parisa joooooooon ... نظرات |



اگر تو نبودی عشق نبود،

همین طور

اصراری برای زندگی...

اگر تو نبودی،

زمین یک زیر سیگاری گلی بود.

جایی

برای خاموش کردن بی حوصلگی ها.

اگر تو نبودی،

من کاملاً بیکار بودم.

هیچ کاری در این دنیا ندارم،

جز دوست داشتن تو ...

 


نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر 1390 ساعت 06:48 ب.ظ توسط parisa joooooooon ... نظرات |



شبی از شب ها، تو به من گفتی: شب باش!

من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود،

به امیدی که تو فانوس شب من باشی!


نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر 1390 ساعت 06:47 ب.ظ توسط parisa joooooooon ... نظرات |



یک ساعت تمام،

بدون این که یک کلام حرف بزنم،

به رویش نگاه کردم.

فریاد کشید که:

آخر خفه شدم !!


چرا حرفی نمی زنی؟؟

گفتم : نشنیدی؟؟؟!  پس برو...

 

*********************

دوستت دارم هایت را باور می کنم...

درست مثل امضای آخر نامه هایت....که می گویی خون است،

اما طعم آب انار می دهد...

                                                                         

 


نوشته شده در سه شنبه 22 آذر 1390 ساعت 06:45 ب.ظ توسط parisa joooooooon ... نظرات |



وقتی یه دختر حرف نمی زنه،میلیونها فکر در سرش میگذره.

وقتی یه دختر با چشمان پر از سوال به تو نگاه می کنه،یعنی نمی دونه تا چند وقت دیگه با اون خواهی بود.

وقتی یه دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسی تو می گه:((خوبم.)) یعنی اصلا حال خوبی نداره.

وقتی یه دختر به تو خیره می شه شگفت زده شده که به چه دلیل دروغ می گی!

وقتی یه دختر سرش رو روی سینه ی تو می ذاره،آرزو می کنه برای همیشه مال اون باشی.

وقتی یه دختر هر روز به تو زنگ می زنه، توجه تو رو طلب می کنه.

وقتی یه دختر هر روز بهت sms می ده، یعنی می خواد اقلا یه بار جوابشو بدی.

وقتی یه دختر بهت می گه:(( دوست دارم.)) یعنی واقعا دوست داره.

وقتی یه دختر اعتراف می کنه که بدون تو نمی تونه زندگی کنه، یعنی تصمیم گرفته که تو تمام آیندش باشی.

وقتی یه دختر می گه دلش برات تنگ شده، یعنی هیچ کس تو دنیا، بیشتر از اون دلتنگ تو نیست.

پس خواهشا ً:

وقتی یه دختر حرف نمی زنه، فکر نکن که به فکر کس دیگه ایه.

وقتی یه دختر با چشمانی پر از سوال به تو نگاه میکنه، فکر نکن که داره به این فکر میکنه که کی میشه بیاد خونتون...(!)

وقتی یه دختر بعد از چند لحظه در جواب احوال پرسی تو میگه: ((خوبم.)) ، فکر نکن که واقعا ً حال خوبی داره.

وقتی یه دختر به تو خیره میشه، فکر نکن که منتظر اینه که بری جلو بوسش کنی!

وقتی یه دختر سرش رو روی سینه تو می ذاره، فکر نکن که فکرش مثل تو به چیزای دیگه منحرف شده…

وقتی یه دختر هر روز به تو زنگ میزنه، فکر نکن چون خیلی خوش تیپی (!) نمی خواد از دستت بده.

وقتی یه دختر هر روز به تو sms می ده، فکر نکن که چون کس دیگه ای واسش نیست، همش به تو اس می ده.

وقتی یه دختر بهت میگه :((دوست دارم.)) فکر نکن که اونم مثل تو به همه همینو میگه.

وقتی یه دختر اعتراف میکنه که بدون تو نمی تونه زندگی کنه، فکر نکن چون هیچ خواستگاری نداشته، خواسته تو رو تورت کنه!

وقتی یه دختر میگه:(( دلش برات تنگ شده.)) به این فکر نکن که:(( این که طبیعیه. امشب همه ی دوست دخترام بهم همینو گفتن! آخه من خیلی دخترکشم، همه ی دخترا دلشون واسم تنگ میشه!))

 


نوشته شده در دوشنبه 21 آذر 1390 ساعت 06:43 ب.ظ توسط parisa joooooooon ... نظرات |



اصلا ً به دیدنم نیا، "دوستت دارم" را توی گل های سرخ نگذار، برایم نیار...

اصلا ً به من فکر نکن، سردرد نگیر، عصبی نشو...

اصلا ً زنگ در،

تلفن،

خواب،

خیال،

و خلوت مرا نزن...

این قدر نمک روی زخم من نپاش...

با این همه، حتی روز اگر کنار بیراهه ای عجیب، پیدایم کردی، چیزی نگو، تعجب نکن، حتما ً به دنبال تو آمده بودم...

 


نوشته شده در یکشنبه 20 آذر 1390 ساعت 06:46 ب.ظ توسط parisa joooooooon ... نظرات |



شکستم ولی تکیه گاه توئم...

ببین بی کس اما پناه توئم...

یه عمره که از غصه و غم پرم

به جای تو بازم شکست می خورم

همون قدر که از زندگی خسته ای

به راهت باز نشد هر در بسته ای

می خوام توی نقش تو بازی کنم

به هر سختی تقدیرو راضی کنم

اگه خاطرات تو رو دوشمه

به جای تو غصه تو آغوشمه

یه حسی منو سمت تو می کشه

میگم این عذاب، عین آرامشه

تو هیچ وقت کنارت ندیدی منو

جلوتر ازت رفتم این جاده رو

مبادا که غم راهتو سد کنه

به جای تو دنیا به من بد کنه

همه خنده و شادیا مال تو

تو رفتی و قلبم به دنبال تو

هوای تو رو دارم هرجا بری

بازم پیشتم، حتی تنها بری...

 

 


نوشته شده در یکشنبه 20 آذر 1390 ساعت 06:43 ب.ظ توسط parisa joooooooon ... نظرات |



مجول سوار بر زانتیا (که با این پیشرفت دیگه اونم از مد افتاده!) رینگ اسپرت با هشت باس!! در خیابان "فرهاد" جولان می دهد! ناگه بر گوشه خیابان لیلول را دیده  پس به کنار وی رسیده دستی می کشد!! دست بر بوق انکر اصواتی (دوست ندارم بگم کرکننده!!) گذارده فغان سر می دهد: خانومی!! برسونمت!

در این گه لیلول لب و لوچه کج نموده، خود را اونوری می کند!!

مجول که به این عشوه ها عادت دارد، مکررا ً دست بر بوق گذارده و باز فغان می دارد: خانومی!! میای بریم سینما... (شرمنده خودم از این مدل جمله ها حالم به هم می خوره!!)

خانومی... ببخشید! لیلول از این اکرار(منظور همان تکرار است!) و اصرار آشفته گشته رو به مجول نموده و چندی فحش نثار مجول می کند!!

مجول که به بیت:

اگر با دیگرانش بود میلول            چرا ماشینمو سوار نشد لیلول

اشراف و اعتقاد فراوان دارد، پا بر اصرار و دست بر بوق نهاده، ول کن نیست!

در همین اثنا خسرول با سمند (اشتباه نشه اون سمند نیست!همین خودروی ملی خودمونه!) از گرد راه رسیده، دستی کشیده و با نیرنگی بسی گران لیلول را سوار بر سمند نموده، دست بر دنده کرده بی امان می گازد!!

مجول هم که به مصرع:

مبادا که لیلول به  سمند نشیند! اعتقاد بس بیش دارد، پس با غرش پا بر گاز کرد! خوفناک لایی می کشد!!

+ چندی بعد!!

مجول در حالی که خون از دستش می چکد و ماشین به حال وارون بر جاده افتاده و رو برویش جنازه خسرول و لیلول در سمند مرده افتاده اند!! ( گویی شاخ به شاخ نمودند!!) چشم از جهان فرو می بندد!! در همین حال یکهو گوشی مجول زنگ خورده پس به روی پیغام گیر رفته! در همین حال از آن سوی گوشی فغان می آید: الو سلام مجول!!من شیرینیم! همون که هفته پیش شماره تلفن دادی!! می خوام ببینمت!! فلان جام!! اگه خواستی بیا!!

+و هر روز این داستان کذایی در هر کوی و برزن ادامه دارد...!

+ نتیجه اخلاقی: به گفته های مسئولین محترم راهنمایی و رانندگی توجه کنید!!

+ نتیجه غیر اخلاقی: تمام این مطلب غیر اخلاقی می باشد و دیگر جایی برای نتیجه باقی نمی گذارد!!

 


نوشته شده در شنبه 19 آذر 1390 ساعت 06:39 ب.ظ توسط parisa joooooooon ... نظرات |



دودورودودودووووووووو... دودورودودودووووووووو...

دیش دیری دیرین... دیش دیری دیرین...

استقلال 3 تاگل زد...

وووووووووووووووووووووه...وووووووووووووووووووووووه...

حالا...بیا وســـــــــــــط... دیش دیری دیرین...

حال هرچی پرس پولیسیه گرفته شد...

دوباره دیش دیری دیرین، دیش دیری دیرین...

ووووووووووووووووووووه...


نوشته شده در جمعه 18 آذر 1390 ساعت 07:18 ب.ظ توسط parisa joooooooon ... نظرات |



در این پست می خوام بگم چگونه وبلاگ موفقی داشته باشیم!! (اما نمی دونم خودم چرا ندارم!!) ابتدا شروع می کنیم!!!:

1-آدرس وبلاگ خود را با ماژیک رو در و دیوار بنویسید!! برید و دهن مسنجرو با آدرس وبلاگتون سرویس کنید. همچنین به اقدس خانوم و زری خانومو و... بسپارید که آدرس وبلاگو به هرکی می رسن بدن!! شما به هیچ وجه نا امید نشید!! حتی اگر فقط خودتون از وبلاگتون بازدید می کنید!!

2-از پر کاربردترین روش یعنی لینک کردن استفاده کنید!! به احدو سایتی رحم نکنید!! زمین و زمانو لینک کنید!! چه سایت یاهو باشه چه وبلاگ من!! مثلا اگر وبلاگتون در مورد فوتباله، حتما نمی خواد وبلاگ های فوتبالی را لینک کنید. مثلا برید وبلاگ دو کفتر عاشقو(اگر وبلاگی با این اسم هست اتفاقی بوده!!) لینک کنید!

3-برید و یک آمارگیر برای وبلاگتون بگیرید و عدد اولیه را 500000 بازدید کننده بذارید تا ملت کف بر بشن!! و همچنین هی از خودتون و وبلاگتون تعریف کنید.(البته شاید این مورد نتیجه عکس بدهد!!)

4-تو وبلاگتون همه چیز برای دانلود بذارید!! از شیر آدمیزاد گرفته تا جون...!

ببخشید از شیر مرغ گرفته تا جون آدمیزاد (برگرفته از نام یک سایت)!! و حتی اگه شده شایعه پراکنی کنید. مثلا بگید؛ رویت اژدهای هفت سر در گینه بیسااو!!

یا مثلا بگید؛ مرغ کیلیویی 300 تومان!! خلاصه از هیچ چیزی فروگذار نکنید!!

5-به وبلاگتون وارد بشید و با نام های مستعار به خودتون نظر بدید!! که وقتی یه بنده خدایی بعد از یک سال به وبلاگتون وارد شد کف بر بشه و بگه:اَ....

چقدر نظر!! و متقابلا اونم به شما نظر بده و شما بسیار شاد بشید!!

6-هرگز به پالس ها و نظرات منفی گوش ندهید!! افرادی که انتقاد می کنند، از یک نوع بیماری مالیخولیایی رنج می برند!! به یاد داشته باشید شما همواره موفق ترین وبلاگ کهکشان راه شیری را دارید!! (نمی دونم چرا یهو یاد برنامه های روانشناسی افتادم!!) و همیشه عالم و آدم به شما حسادت می کنند!!

7-همیشه به روز باشید!! مثلا تو تیر ماه پست نذارید که دوستان سال نو مبارک!! وبلاگ شما باید مثل وبسایت یاهو هر پنج دقیقه یک بار آپ بشه!!

البته خوب!! پنج قاره را یاهو گشت؛ ما هنوز اندر پست یک وبلاگیم!! حالا یاهو هم نشدیم یه چیز تو همون مایه ها بشیم!!

8-اگر وبلاگ خبری یا طنز است!! باید در مورد همه چیز خبر تهیه کنید!! نباید به ترک دیوار خونه همسایه هم رحم کنید!! شما باید همیشه خبر دار و دست به آپ باشید!!

9-برای جمع آوری نظرات تمام ارواش (روش ها) را امتحان کنید!! ابتدا با تهدید شروع کنید!! مثلا الهی اگه نظر ندی کچل بشی!! یا مثلا بری تو کشتی، کشتی پنجر بشه، سقوط کنی!! اگر این موارد نتیجه نداد، همچنان از فاکتور پنجم استفاده کنید و در صورتی که بیشتر از این رو دارید به التماس متوسل بشید! مثلا تو رو جون مادرت نظر بده!! خیر از جوونیت ببینی!! و اگر دیگه خیلی خیلی رو دارید به نفرین رو بیارید!! (که دیگه یه وبلاگ ارزش این چیزا رو نداره.)

10-سعی کنید همیشه رو نقاط ضعف وبلاگ های حریف کار کنید!! مثلا اگه نویسنده فلان وبلاگ پسره و شما دخترید، سر فحش و بد وبیراه رو بگیرید به پسرا و کم نیارید!! حتی اگه وبلاگتون بسته شد!!(البته لازم به ذکره که دخترها بسیار با شعور تر از این حرفان و اصلا از این کارا نمی کنن!! این مورد رو واسه پسرها گفتم، چون فقط واسه اونا کاربرد داره.)

11- آدرس وبلاگ خود را با ماژیک...چی؟؟ اینو گفتم!!؟ خب تو وبلاگتون همه چیز واسه دانلود... بله؟ اینم گفتم؟؟...

+خب پس همشو گفتم دیگه!! در اینجا امیدوارم که وبلاگ موفقی داشته باشید!!

و هرکسی نظر نده الهی کچل بشه، بعد واسه اینکه مو بکاره، بخواد بره یه شهر دیگه، سوار کشتی شه، کشتی پنچر شه، سقوط کنه...

 


نوشته شده در جمعه 18 آذر 1390 ساعت 06:34 ب.ظ توسط parisa joooooooon ... نظرات |



به نام سر فصل همه ی نامه ها؛ چه آنهایی که نوشته شدند و چه آنهایی که سپید ماندند تا کاغذها سیاه نشوند.

یک سلام پررنگ و چند نقطه چین... به علامت جواب هایی که هرگز ندادی و یک دقیقه سکوت! به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخت مردند. فرض که دلت نخواست! به فرض که حوصله ات نیامد، به فرض که لایقش نبودم، فرض که دوستم نداری، نه خودم و نه حرف ها و نامه هایم را! این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست. بی دلیلی هم خودش کلی دلیل است. لااقل می گفتی:(( این هم که جوابی ننویسند، جوابی است.)) دریغ از همین حرف. چه می شود کرد؛ توئی عزیزکرده ی این دل رسوای سرگردان خودم، چه کارش کنم جواب هم ندهی، بهانه ات را می گیرد، بگذریم... حوالی همین روزهای پژمرده نیامدنت، انگار کسی از آسمان به من گفت شاید این عزیزکرده دلت شعر به دل ابریشمی اش نمی نشیند! حق بعد از تو با اوست. این بار دیگر شعر نمی نوسم؛ نامه هایی را برایت می نوسم که در تنهایی پاییزی ام برای خودم نوشتم و برای تو پاره کردم. حقیقتش فکر میکردم اگر می خواست از این زبان خوشت بیاید، حرف های عادی خودم را بیشتر دوست داشتی؛ که نداری. حالا چاره ای نیست، این را هم امتحانش میکنم. راستی؛ به دل نگیر، بین نامه هایی که پاره کردم، اسم تو همیشه با چند کلام قبل و بعدش سالم و دست نخورده ماند. و حالا هم از روی همان اسم خودت، نامه های تکه تکه شده را کنار هم چیدم و برایت نوشتم. این بار هم اگر به دلت ننشست، فکر دیگری میکنم. شاید هم دفعه ی بعد به سبک آدم های آن طرف تاریخ، حرف هایم را برایت نقاشی کردم. خدا را چه دیدی، شاید بپسندی. خوب دیگر وقت چشم های روشن نازت را زیاد گرفتم؛ بگو به روشنی خودشان، کدری لهجه این مجنون آواره را ببخشند. ممنون که همیشه ناخواسته کمکم میکنی. چه خودت، چه اسم قشنگت، چه سفرت، چه نیامدنت و این بار هم بی جوابیت که کانون از هم پاشیده ی نامه های پاره پاره ام را به هم پیوند زد. حرف آخر اینکه؛ زیبای بی مثال من، بی تقصیر پریسایت می مانم و برای تو می نویسم. تو عزیزی، چه بهاری، چه تابستانی و چه پاییزی و چه زمستانی باشی. دلت نسوزد، نگو چه لحن غم انگیزی. راست می گویم که عزیزی، حتی اگر این را هم مثل بقیه فراموش کنی و دور بریزی.

♥کسی که هم بی تو می میرد و هم برای تو...♥

دو سه بار با لحن شعرام به همه اشاره کردم

یاد قرص کامل ماه و غم ستاره کردم

یه شب اما سر فرصت توی تنهاییم نشستم

دیدم این جوری نمی شه غصه هامو چاره کردم

یه سری نامه نوشتم که پیش خودم بمونه

هم واسه خودت نوشتم، هم واسه تو پاره کردم.

تاریخ نمی زنم، هرقت که تو ممکن است حوصله مهربانیت بیشتر باشد.


نوشته شده در جمعه 18 آذر 1390 ساعت 06:31 ب.ظ توسط parisa joooooooon ... نظرات |



به نام اون مهربونی که منو دیوونه تو کرد و تو رو دیوونه دیگری...

سلام عزیزم! ای یکی یکدانه ی سرو گلستان دل دادگی، ♥میــلادت مبـارکـــــ♥

بزرگ تر شدی عزیزم، تو بزرگ شدی و من کوچک، دارم پا به پای شمع تولدت قطره قطره آب می شوم، منت سر تقویم هایمان گذاشتی، پاییز را خجالت دادی، آذر را سر افراز کردی، عدد یازده را تا ابد شرمنده خودت کردی، و آن سیصد و شصت چهار روز دیگر سال را، اگر کبیسه نباشد، حسرت به دل یک رویداد نقره ای گذاشتی. عزیزم، اینجا به احترام تولد تو یک شمعدانی و یک شمعدان خالـی و یک شمع، جدا جدا، در حال سوختنند، دل من را که نگو؛ اگر می خواستی به حسابش بیاوری که همان اول این کار را می کردی. من این آرزو را یک گوشه دنج دلم پنهان کردم که نونزده، روز تولد تابستانی خودم را، به عدد یازده، روز تولد پاییزی تو، مثل سبزه هایی که روز سیزده به هم گره می زنند، به هم گره بزنم و با هم جشن بگیریم.

حیف... آن رویاها خیلـی زود مردند...

بهانه نفس کشیدنم، من تمام شکوفه هایی را که پیش از میــــلادت روییدند، تنبیه میکنم. من در خیالم هزار بار نونزده تیر و یازده آذر را جمع زدم و نذر کردم؛ اگر دوستان خوبی برای هم شدیم، چهل دل شکسته را بند بزنم. اما انگار نشد، شاید چون در آن صورت چهل هزار دل از شدت نرسیدن به تو می شکست، که پیش چهل دلی که نذر کرده بودم به دست بیاورم، هیچ بود. عشق من، هرچه کردم به جای کیک تولــد، رشته عشقم را از توئی که حتی دلت نمی خواهد صدایم را بشنوی، بـِـبـُرَم، نشد.

تیغ سرزنش را هرچه در گلوی آرزوهایم فرو بردم، نبرید. من آخرش هم تشنه می میرم، هیچ فکرش را میکردی مراسم افتتاحیه زندگی تو باعث برگزاری مراسم غیر منتظره اختتامیه ی طاقت من در وسیع ترین تالار خاکستری یک سرنوشت شوم باشد؟! زیبای من، من هم دارم پا به پای تنها شمع تولدت تمام می شوم اما به هر حال خوش آمدی، قدم روی چشم عدد یازده گذاشتی که تولدت را با آن ساختی، لطف کردی دستی هم بر سر ماه سوم پاییز کشیدی. عجب گلی زدی به پاییز... تو ثابت کردی که گاهی با یک گل هم بهار می شود. چه اقبالی داشت فصلی که تو تحویلش گرفتی، جان همین روز عزیز تولدت، چند نفر سفارشش را کرده بودند؟ ♥عـزیـزم، تـولــدت خیــــــــــلــــی مــبـــارکــــــــــــــــــ♥

چقدر مهربانی که گذاشتی روزهای هفته، هر کدام یک سال مزه کیک تولد تو را، زیر ساعت های نازنینشان سپری کنند. امسال منت سر جمعه گذاشتی، شنبه دق نکند، خوب است. بازم تولدت مبارک...

من امروز به بهانه ی گام نهادن تو به هجدهمین بهار زندگی، هجده بار خدای برگ های مسافر پاییزی را سجده میکنم. هجده گلدان را آب می دهم، هجده کبوتر را آزاد میکنم، هجده گل را نمی گذارم کودکان بازیگوش بچینند، هجده بار به روی رهگذران خسته لبخند میزنم، هجده هزار بار آه می کشم، هجده هزار بار سر بر آسمان کرده دعایت میکنم، هجده بار خوشبختی ات را از خدا می خواهم، هجده بار خدا را با هزار لحن مختلف در هجده حالت سبز با هجده اشک زلال صدا میزنم و هجده بار بر روی هجدهمین برگ دفتر خاطرات هجده صفحه ای ام می نویسم: عزیزم، به اندازه هجده به توان هجده هزار بار، تولدت مبارک.

با اینکه می دونم دوسم نداری، هجده هزار بار ♥میگم دوســتـت دارم♥ زیبای بی همتای من، هجده سالگیت مبارکــــــــــ

نه اصلا خیلی ساده، تولدت مبارک.

کسیکه هجده سال آینده هم همین قدر دوستت دارد:

پریسا................

 


نوشته شده در جمعه 11 آذر 1390 ساعت 06:30 ب.ظ توسط parisa joooooooon ... نظرات |



شاید فراموشت شدم، شاید دلت تنگه برام

شاید بیداری مثل من، به فکر اون خاطره ها

شاید تو هم شب که می شه، می ری به سمت جاده ها

بگو تو هم خسته شدی، مثل من از فاصــــله ها

با هر قدم برداشتنت، فاصـــــله بینمون نشست

لحظه ای که بستی درو، شنیدی قلب من شکست

یادت بیاد که من کیم؛ همون که می میره برات

همونی که دل نداره، برگی بیفته سر رات

نمی تونم دورت کنم، لحظه ای از تو رویاهام

تو مثل خالکوبی شدی، رو تک تک خاطره هام

از کی داری تو دور میشی؟ از من که می میرم برات

از منی کـــه دل ندارم، بــرگــــی بیفته سر رات

بـگـــو من از کی بگیرم حتی یه بار سراغتو؟

دارم حسودی می کنم به آیــنــه ی اتـاق تـــو

کاش جای اون آینه بودم، هر روز تو رو می دیدمت

اگر که بالشت بودم، هر لحظه می بـوســـــیـدمــت

نمی تونم دورت کنم، لحظه ای از تو رویاهام

تو مثل خالکوبی شدی، رو تک تک خاطره هام

از کی داری تو دور میشی؟ از من که می میرم برات

از منی کـــه دل ندارم، بــرگــــی بیفته سر رات...

 

 

 


نوشته شده در جمعه 11 آذر 1390 ساعت 04:49 ب.ظ توسط parisa joooooooon ... نظرات |



بی تو مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عــاشــــق دیـوانـــــه که بودم

در نهان خانه ی قلبم، گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی بـــاز از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت، دل باخته گشتیم

ساعـتـی بـر لـب آن جــوی نـشـسـتـیـم

تو همه راز جهان ریخته در چـشــم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام، بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه، فرو ریخته در آب، شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل وسنگ، همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آمد تو به من گفتی؛ از این عشق حذر کن؛

لحظه ای چند به این آب نظر کن...

آب آیینه ی عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است؛

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفرکن

با تو گفتم: حذر از عشق، ندانم

سفر از پیش تـــو هـرگـــز، نتوانم، نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چـون کـبـوتـر لـب بــام تـــو نـشـسـتـم

تو به من سنگ زدی، من نرمیدم، نگسستم

باز گفتم که تو صیّادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت، مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید، ماه به عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جدایی نشنیدم، پای در دامن اندوه کشیدم

نـگـسـسـتـم، نـرمـیـدم...

رفت در ظلمت غفران، شب و شب های دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

و نکردی دگر از کوچه گذر هم

بی تو مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم

بی تو امّا به چه خالی من از آن کوچه گذشتم

 

 

فریدون مشیری


نوشته شده در جمعه 11 آذر 1390 ساعت 04:48 ب.ظ توسط parisa joooooooon ... نظرات |



واست بی تابم و بی خوابم و می دونی دلتنگم

واست می میرم و درگیرم و با دنیا در جنگم

منو تنها نذار، از روزگار با اینکه دل خستم

واست دیوونم و می مونم و تا آخرش هستم

داره می باره بارون و تو نیستی

شده این خونه زندون و تو نیستی

چقدر حسّ بدیه حس تــنــهـایـی

دارم می شکنم آسون و تو نیستی

 دارم از بین میرم، توی این دلتنگی

داره دل می گیره، بی تو از بی رنگی

دارم از بین می رم، توی این خاموشی

کاش می شد می بردی، منو با آغوشی

نمی شه با نبودت ســـاده سر کرد

نمی شه سالم از این غـــم گذر کرد

داره می باره بارون و تو نیستی

شده این خونه زندون و تو نیستی

چقدر حسّ بدیه حس تــنــهـایـی

دارم می شکنم آسون و تو نیستی...

 

 


نوشته شده در جمعه 11 آذر 1390 ساعت 04:45 ب.ظ توسط parisa joooooooon ... نظرات |



بی خداحافظ، بی هوا رفتی

بی خبر خیلی، بی صدا رفتی

فکر میکردم، این کابوسه

که با بوسه از لب های تو می پوسه

فکر نمیکردم تنها شم، فکر نمیکردم

بعد تو هیچکی باهام جز غـــم نیست

فکر نمیکردم یک روزی، بری می سوزم

رفتنت سادست، امــّا کــم نیسـت

سهم من از تو، قلب دلتنگه

عکس آیندم، مات و بی رنگه

 

 

 


نوشته شده در جمعه 11 آذر 1390 ساعت 04:42 ب.ظ توسط parisa joooooooon ... نظرات |



سکوت و انتظار و بغض و بارون

نه عطری، نه نگاهی، نه یه لبخند

چطورعادت کنم به دوری از تــو؟

مگه می شه که از عشق تو دل کند؟

نگو تقدیره، برگرد، دلت می گیره، برگرد،

وجود عاشق من واست می میره، برگرد

بغل کن اضطراب لـحـظـه هـامـو

بغل کن بـی تـــو آرامـش نـدارم

نمی دونی چه ترسی داره دوریت

نمی دونی چه سـخـتـه روزگارم

من از بس که دلم تنگه بریـــدم

یه عالم درد سنگینه تو سـیـنـم

من اینجا تا دلت بخواد، تـنـهــام

من اینجا تا دلت بخواد، غـمـگـیـنـم

نگو تقدیره، برگرد، دلت می گیره، برگرد،

وجود عاشق من واست می میره، برگرد...

 

 

 


نوشته شده در جمعه 11 آذر 1390 ساعت 04:39 ب.ظ توسط parisa joooooooon ... نظرات |



شاید یه راهی باشه که این فاصله کوتاه شه

قلب تو واسه یه ثانیه با حس من همراه شه

شاید یه راهی باشه تشویشمو کمتر کنی

یه عمره عاشق توام، یه لحظه با من سر کنی

تو نیستی و بدون تو، با گریه خلوت میکنم

دارم به صحبت کردن با عکس عادت میکنم

تو نیستی و بدون تو، دچار بی قراریم

بی تو از این سایه ها، از خودم فراریم

برگرد و آتیشم بزن، کی گفته که من مانعم؟

تنها بذار ببینمت، من به همینم قانعم

تو نیستی و این فاصله، آتیش به جونم میزنه

تصّور لبخند تو هرجا که هستم با منـــه

هر جا که میرم، با منـــه

شاید یه راهی باشه که باور کنی، غرق توام

این اوج خواسته ی منه، ببین چه کم توقعم

شاید یه راهی باشه تشویشمو کمتر کنی

یه عمره عاشق توام، یه لحظه با من سر کنی

تو نیستی و بدون تو، با گریه خلوت میکنم

دارم به صحبت کردن با عکس عادت میکنم

تو نیستی و بدون تو، دچار بی قراریم

کاش می فهمیدی چرا من از خودم فراریم

برگرد و آتیشم بزن، کی گفته که من مانعم؟

تنها بذار ببینمت، من به همینم قانعم

تو نیستی و این فاصله، آتیش به جونم میزنه

تصّور لبخند تو هرجا که هستم با منـــه

هر جا که میرم، با منـــه

 

 

 

 

 


نوشته شده در جمعه 11 آذر 1390 ساعت 04:39 ب.ظ توسط parisa joooooooon ... نظرات |



سلام سلام. خوبین؟ چه خبرا؟هفته ی پیش که داشتم ایمیلامو چک میکردم، یکی از دوستام بم ایمیل داده بود که چرا یه پست متفاوت نمی ذاری تو وبت؟ منم بش جواب دادم که مثلا ً چی؟ گفت یه چیز متفاوت. مثلا ً بنویس که پنجشنبه ها چیکار میکنی؟ منم گفتم باشه. هفته دیگه حتما این کارو میکنم. با خودم گفتم خاطره ی دو هفته پیشم رو بذارم. (اُ.. چقدر متفاوت!)

پنجشنبه صبح حدودا ً ساعت 12 بود که رفتم خونه داییم.( عجب بارونی می اومدا، یه لحظه از ماشین پیاده شدم، خیس شدم.) رفتم که با دختر داییم یکم ریاضی کار کنم. (چقدرم که ریاضی کار کردیم!) بعد از ظهر ساعتای پنج و نیم،شیش بود که زنداییم گفت عرفان (پسر داییم) که بیدار شد، بریم راهنمایی. یه نگاه معنی گرا به زنداییم کردم، گفتم بارون میادا! زنداییم گفت اِ... راست میگیا... خوب میریم زیست خاور(وااااای که چقدر من از زیست خاور بدم می یاد.) گفتم باشه. ساعت هفت شد، عرفان هنوز خواب بود، هشت شد، هنوز خواب بود، نه شد، هنوز خواب بود... ساعت تقریبا نه و ربع بود که عرفان بیدار شد، به زنداییم گفتم عرفان بیدار شد، حاضر شیم؟ زنداییم گفت میترا(خواهر زنداییم) داره می یاد اینجا، بذار اونم بیاد، بعد باهم میریم! ساعت نه و نیم بود که میترا رسید، تا شام خوردیم و حاضر شدیم، ساعت شد ده و ربع، به زنداییم گفتم زیست خاور که ساعت ده و نیم تعطیل میشه که... زنداییم گفت آره... راست می گیا! خوب پس الآن زنگ می زنم به آقا داریوش! (داییم) که بیاد با هم بریم بیرون. خلاصه تا داییم اومد و شام خورد، ساعت شد یازده و نیم. اول رفتیم ریس، دیدیم هیچ خبری نیست. رفتیم سجاد، خبری نبود، رفتیم پارک ملت، پرنده پر نمی زد، رفتیم طرقبه. تو راه عروس کشون بود. ما هم قاطی اونا شده بودیم خل گری می کردیم. (خل گری در حدی که، از بس اون شب بشکن زدم، که انگشتم تاول زد، هنوزم ردش هس!)  عروسه چقدر با ما حال میکرد. دو تا ماشین داشتن ماشین عروس رو اسکورت میکردن، یکی ماشین دوستای عروس، یکی ماشین ما (!). خلاصه خنده بازاری بود اون شب. داشت خوش میگذشت که یهو ماشین امنیت اجتماعی اومد همه رو تار و مار کرد. (اَه اَه اَه...) ما برگشتیم طرف پارک ملت. دوباره رفتیم طرقبه. (خدا می دونه چقدر تو راه خندیدم و به پسرا تیکه انداختیم، خداییش داییم و زنداییم خیلییی باحالن.) تا جاغرق رفتیم، داییم گفت یه جا وایسم برقصیم. گفتیم باشه. یه جای خلوت وایساد، گفت پیاده شین. گفتیم نـــــــــــــــه. یه جای خوب (یعنی شلوغ) زنداییم گفت می خواین بریم وسط میدون طرقبه برقصیم؟ گفتیم آآآآآآآآآآآآآره. بریم. داییمم ما رو برد همونجا. البته خلوت بود. توی یکی از کوچه های نزدیک میدون پیچید. پیاده شدیم. داشتیم با اون آهنگ سهراب پاکزاد " این چه حسیه؟!"  می رقصیدیم که یهو صدای سوت اومد. نگاه کریدم دیدیم روی پشت بوم خونه ی بالای سرمون چند نفر بودن، تاریک بود، زیاد مشخص نبود ولی دیدیم که چند نفر بودن. داییم گفت بریم، شاید فیلم بگیرن. رفتیم یکم جلوتر کنار خیابون وایسادیم، یکم رقصیدیم، بعد رفتیم جلوتر، جای بند گلستان، اونجا هم رقصیدیم. بعد وقتی داشتیم میرفتیم، داییم یه دستی کشید ( بند گلستان مخصوص دستی کشیدنه.) گفتیم دوباره. دفعه ی دوم که دستی کشید، یهو یه پژو 405 پیچید جلومون. در عرض یک ثانیه 7 نفر هیکل، ترسناک با لباسای بسیج پیاده شدن. (من وقتی دیدم بسیجین،مث ... ترسیدم، شالمم سرم نبود. افتاده بود زیر پای میترا. ورداشتم سرم کردم. ولی چپـه! هول شدم خوب.) بی شرفا اول  اومدن طرف در راننده که نتونیم فرارکنیم. درو باز کردن، می خواستن داییمو پیاده کنن، یه نگاه توی ماشین انداختن، دیدن خانوادس، به داییم گفتن "آقا شما با خانواده ای و این کارا رو میکنی؟ ما با شما چیکار کنیم...؟" خدا رو شکر چون عرفان تو ماشین بود، فهمیدن خانواده ایم، ولمون کردن. وگرنه شب باید تو باز داشتگاه می خوابیدیم! خلاصه رفتیم یه شیر انبه خوردیم، بعد رفتیم خونه. ساعت حدودا ً سه و نیم، چهار بود که رسیدیم. من و میترا تا ساعت هفت و نیم صبح بیدار بودبم. یکی رو اسکل کرده بودیم، طفلک هی میگفت تو رو خدا بذارین بخوابم، صبح بهتون زنگ میزنم... ولی ما تا خود صبح ولش نکردیم. چقدراز دستش خندیدیم... صبح ساعت یازده و نیم بود که پسرداییم اومد ما رو بیدار کرد که پاشین صبحانه بخورین. چشمامون باز نمیشد. هی گفتیم بذارین بخوابیم، صبحانه نمی خوایم. ولی عرفان گیر داده بود که اگه پریسا جون و میترا جون نیان، من نمی خورم(!) حالا یه هویی محبتش گل کرده بود.

خلاصه؛ شب خوبی بود.خوش گذشت.

اینم از شرح حال من توی یکی از پنجشنبه های عمرم. همونطور که سحر جوووووون خواسته بود.

♥ نظر یادتون نره ♥


نوشته شده در جمعه 11 آذر 1390 ساعت 04:28 ب.ظ توسط parisa joooooooon ... نظرات |





Design By : ParsSkin.Com