تبلیغات ...چون میسر نیست من را کام دوست******عشق بازی می کنم با نام دوست
به کدام مذهب است این؟ به کدام ملت است این؟ که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟؟

تا شب نشده،
خورشید را لای موهایت می گذارم و
عاشق می شوم
فردا
برای گفتن دوستت دارم
دیر است...

آدم های اطرافم مثل جمعه می مانند. معلوم نمی کنند فرد هستند یا زوج. پر از ابهامند...!

اگر چه خلق مرا از تو بر حذر دارند
از اشتیاق من و چشم تو خبر دارند
در قفس بگشایید تا نشان بدهم
پرندگان قفس نیز بال و پر دارند
نسیم... منتظر کیستی به راه بیفت
هزار قاصدک اینجا سر سفر دارند
گمان مکن دل آتشفشانم از سنگ است
که قله های جهان قلب شعله ور دارند
عجیب نیست اگر دشمن خودم باشم
درخت ها همه در آستین تبر دارند!
*مهدی مظاهری

بعضی وقتا دوست دارم وقتی بغضم میگیره، خدا بیاد پایین و اشکامو پاک کنه، دستمو بگیره و بگه: آدما اذیتت می کنن؟؟! بیا بریم....!

از پل های زیادی پریده ام،
در رودخانه های بسیاری غرق شده ام،
بارها شاخ به شاخ شده ام با زندگی،
بارها گلوله خورده ام،
و بارها مرده ام!
عشق از من یک بدلکار حرفه ای ساخته است...

بگذارم سخت باشم و سرد!
باران که بارید؛ چتر بگیرم و چکمه!
خورشید که تابید؛ پنجره ببندم و تاریک!
اشک که آمد؛ دستمال بردارم و خشک!
او که رفت، نیشخندی بزنم و سوت!
میخواهم سنگ باشم...!

یک ساعت تمام
بدون اینکه یک کلام حرف بزنم
به رویش نگاه کردم
فریاد کشید که:
آخر خفه شدم!!!
چرا حرف نمی زنی؟؟
گفتم: نشنیدی؟؟؟!...پس برو...!!

شما نمی دانید چه ام شده است
از کوچه پس کوچه های پشت پنجره تان می گذرم
و دلم به اندازه ی تمام ظرفهای آشپزخانه مان شکسته است ....
و شما نمی دانید چه ام شده است !
دلم به اندازه ی نبض تن تمام گنجشک ها حوالی شما تند می تپد
دلم به اندازه ی همه ی کسانی که برای رسیدن به جایی
دیرشان شده است ، شور می زند !
دلم قدر همه ی تا به حال خواستنم دیگر تو را نمی خواهد
و قرار هم نیست
شما بفهمید چه ام شده است ....
*مهدیه لطیفی
یک نفر
همیشه یک نفر نیست،
یک نفر گاهی همه است...
شاید حالا بتوانی بفهمی،
وقتی غروب یک روز تعطیل،
دلم برای تو تنگ می شود
چه دلتنگی عظیمی را
به دوش می کشم...
*رویا شاه حسین زاده

قرصهایم را خورده ام...
عقلم سر جایش است...
هورمونهایم به هم نریخته!
اصلا دیگر هورمون ندارم...
حقیقت دارم...
خود خود خودم است که می گوید:
دوستت دارم...

یادت می آید؟
آمدی
با دو شاخه گل نرگس
شکر شکر،
حرف می زدی...
جرعه جرعه،
می نوشیدم از قهوه ای چشمانت...
...و دنیا بوی ادکلن می داد...
"ادکلن مردانه ی شیرین"
معتادت می شدم...
می گفتی: دیوانه
ماه ماه می گذاشتی، می رفتی
...و من
پولک پولک
ستاره می دوختم
به دستمال تنهایی هام
...
حالا رو به رویم نشسته ای!
این قهوه!
این شکر!
این دستمال تنهایی هام...
مطمئنم
خود خود خودت هستی
که
نمی دانی
"دوستت دارم"
بهتر!
اصلا همه ی کیفش به همین است که
ندانی!
چه فرقی می کند؟
برای من !
خود خود خود من !
که سالهاست...
خاطراتم بوی ادکلن می دهد،
ادکلن مردانه ی شیرین...
*سمانه رضایی

کفش هایم را که به پا کنم،
راهم پیدا می شود…
برای ماندنم اصرار نکن؛
جاده،روان تر از تعارف های آبکی توست...

با امیدی گرم و شادی بخش
با نگاهی مست و رویائی
دخترک افسانه میخواند
نیمه شب در کنج تنهائی:
بیگمان روزی زراهی دور
میرسد شهزادهای مغرور
میخورد بر سنگفرش کوچههای شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
میدرخشد شعله خورشید
بر فراز تاج زیبایش.
تار و پود جامهاش از زر
سینهاش پنهان بزیر رشتههائی از در و گوهر
میکشاند هر زمان همراه خود سوئی
باد...... پرهای کلاهش را
یا بر آن پیشانی روشن
حلقه موی سیاهش را
مردمان در گوش هم آهسته میگویند
«آه ... او با این غرور و شوکت و نیرو»
« در جهان یکتاست »
« بیگمان شهزادهای والاست»
دختران سر میکشند از پشت روزنها
گونههاشان آتشین از شرم این دیدار
سینهها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق یک پندار
« شاید او خواهان من باشد »
لیک گوئی دیدة شهزادة زیبا
دیدة مشتاق آنان را نمیبیند
او از این گلزار عطرآگین
برگ سبزی هم نمیچیند
همچنان آرام و بی تشویش
میرود شادان براه خویش
میخورد بر سنگفرش کوچههای شهر
ضربة سم ستور باد پیمایش
مقصد او ..... خانة دلدار زیبایش
مردمان از یکدیگر آهسته میپرسند
«کیست پس این دختر خوشبخت؟ »
ناگهان در خانه میپیچد صدای در
سوی در گویی زشادی میگشایم پر
اوست ... آری ... اوست
« آه، ای شهزاده، ای محبوب رؤیائی
نیمه شبها خواب میدیدم که میآیی»
زیر لب چون کودکی آهسته میخندد
با نگاهی گرم و شوقآلود
بر نگاهم راه میبندد
«ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبائی
ای نگاهت بادهای در جام مینائی
آه، بشتاب ای لبت همرنگ خون لالة خوشرنگ صحرائی
ره، بسی دور است
لیک در پایان این ره... قصر پر نورست»
مینهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
میخزم در سایة آن سینه و آغوش
میشوم مدهوش
بازهم آرام و بی تشویش
میخورد بر سنگفرش کوچههای شهر
ضربة سم ستور باد پیمایش
میدرخشد شعلة خورشید
بر فراز تاج زیبایش
میکشم همراه او زین شهر غمگین رخت
مردمان با دیدة حیران
زیر لب آهسته میگویند
« دختر خوشبخت...! »
« !...دختر خوشبخت »
«!... دختر خوشبخت»
فروغ فرخزاد
می نویسم که دیگه رو هیچکی دست نمی ذارم
ولی نه، دروغه من هنوز اونو دوسش دارم
عمریه تو حسرت گرمیه دستاش می سوزم
اونی که منو سوزونده، کاشکی تب سرش میشد
من که رهرچیزی نوشتم از تو باز سرم نشد
اینکه شاید نباشم پیش تو باورم نشد
فکرامو کرده بودم، خواستم همین حالا برم
نذارش پای دروغ، آره نشد برم، نشد
یه وقت اگه موج صدات بلرزه، رنگ غم بشه
از اون طراوت چشات اگه یه ذره کم بشه
چیکار می تونم بکنم جز اینکه آرزو کنم
تمام غصه های ت فقط مال خودم بشه...

من و روح و دل و جونم، کلید قفل زندونم
دلت یه عمره که خسته است، تو چشمات اینو می خونم
مثه ابری مثه بارون واسه کویر خشکیدم
یه دنیا عشق، یه دنیا نور توی برق چشات دیدم
نه امروزی، نه دیروزی، مثه نفس تو هر روزی
مثه شمعی واسه خوبی، می سازی و می سوزی
غمش با من خوشیش باتو، تموم دل خوشی باتو
هنوزم رو تنم مونده بوی خوب نفس هاتو...

وقتی زیر رعدو برق تقدیر من و تو با هم شکستیم
توی رویاهامون اما هنوزم صاف و یه دستیم
گل سرخی که تو دادی، بعد پرواز تو پژمرد
خشکش اینجا روی طاقچه، خاطرش هست و خودش مرد
توی میدون زمونه من و تو بازی رو باختیم
تقصیر طالع ما بود، سرنشتو خوب شناختیم
مث اون کلاغ قصه که نمی رسید به خونه
دوس نداشت که مال هم شیم، دست بی رحم زمونه
اسمش اینه که تو رفتی، یادگاریت روبرومه
تو رو داشتن تا همیشه منتهای آرزومه
بی گناهی، اما کوچت چه آتیشی زد به ریشم
همیشه بهت میگفتم نباشی دیوونه میشم
مخمل خاطره تو، توی صندوقچه ی چوبی
خوابیده مثل یه قصه، پر راز و پر خوبی
تو رو می سپرم به دست صاحب پونه و خورشید
اما افسوس و صد افسوس که تورو به من نبخشید

بذار یواش شروع کنم سلام گلم، هم نفسم
آرزوهام راضی شدن، دیگه بهت نمی رسم
گفتم که گفتی زندگی غصه داره سفر داره
هم واسه من هم واسه تو باهم بودن خطر داره
گفتم که گفتی ما دوتا به درد هم نمی خوریم
ولی یه جا مثل همیم، هردومون از قصه پُریم
گفتم تو گفتی سهممون از زندگی جدا جداس
حرف تو رو چشم منه، اما اینام دست خداس
هرچی که تو گفته بودی گفتم به دل بی کم بیش
حالا خودم نه راه پس مونده برام نه راه پیش
دلم که حرفاتو شنید اول که باورش نشد
ولی نه، بهتره بگم نفهمیدش، سرش نشد
یه جوری مات و غمزده فقط به دورا خیره شد
رنگ از رخش نه، نپرید شکست و مرد و تیره شد
بلور رویاهام ولی چکید ممث خواب تگرگ
آرزوهام از هم پاشید، رسید ته کوچه مرگ
راستش ازم چیزی نموند به جز همین جسم ظریف
خوب می دونی چی می کشه غریب تو خونه حریف
دوست دارم، چه توی خواب، چه توی مرگ و بیداری
فدای یک تار موهات که تو منو دوست نداری
مواظب آدما باش، زندگی گرگه زیباجون
خدای رویای منم هنوز بزرگه زیبا جون
دوشنبه ی پر از غمِ یه ظهر گرم خردادی
با اون چشمای روشنت، چه کاری دست من دادی...

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم؟
تا به کی در غم تو ناله ی شبگیر کنم؟
دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود
مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم
آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات
در یکی نامه محال است که تحریر کنم
با سر زلف تو مجموع پریشانی خود
کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم؟
"حافظ"

دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
اینکه می گویند آن خوشتر ز حسن
یار من این دارد و آن نیز هم
یاد باد آن کو به قصد خون ما
عهد را بشکست و پیمان نیز هم
دوستان در پرده می گویم سخن
گفته خواهد شد به دستان نیز هم
"حافظ"
سلام سلااااااااااااااااااااااااام.خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟وقعا شرمندم.شرمنده ی همتون که میاین و بم سر می زنین و کامنت می ذارین ولی من نمیام.به خداکلا نت نمیام. وگرنه حتما بهتون سر میزنم.حالا میخوام چندتا عکس ناااااااااااااز بذارم.امیدوارم خوشتون بیاد...













سلااااااااااااااااااااااام.خوبیـــــــــــــــــن؟چه خبرا؟؟؟؟امتحانام که دیگه کم کم داره تموم میشه و راحت می شیم...آخیــــــش!!راستـــــــــــــــــــــی چندروز پیشا داشتم تو کتابا و دفترای مامانم فضولی میکردم،چشمم خورد به یه سر رسید مال سال1383.فضولیم گل کردو بازش کردم.صفحه های اولشو که خوندم کلی ضایع شدم چون همش مربوط به درساش بود، ولی به آخرش که رسیدم دیدم اوه اوه...کلی شعر نوشته اونم از کی؛ مریم حیدرزاده...عشق من...عاااااااااااشق شعراشم...منم سریع اومدم چندتاشونو تایپ کردم واسه وبم.امیدوارم خوشتون بیاد...نظرم یاتون نره لطفـــــــــــــــــا!!
نمی خوای جواب بدی من می دونم
داشتن زیبا یه کار ساده نیست
مریمت شرایط و لیاقتش
واسه ی یه مژتم آماده نیست
ترس رفتنت دیوونم میکنه
ولی این دیوونه که کاره ای نیست
زیبا چسم به رات می مونم همیشه
تنها دل خوشیم اینه، چاره ای نیست
دیگه طاقت ندارم، تو نمی خوای ببینمت
گل من فکر میکنی می خوام بیام بچینمت؟
دبگه طاقت ندارم، دلم یه گولّه آتیشه
گل من توهم که دائم میگی اینحور نمیشه
حق داری من دیوونم تو که گناهی نداری
نمی تونی بسوزی پای یه عاشق همیشه
با همه می بینمت، با همه کس بجز خودم
تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم؟
دیگه هم تو کار داری، هم ماجرا طولانیه
هوای چشم منم ابریه و طوفانیه
زیبا جون، اگه یه وقت حرفی زدم به دل نگیر
اوج دیوونگیا تو بیتای پایانیه
شنیدم امسال دیگه می خوای بیای تولدم
کلّی شرمنده این حرفایی که زدی شدم
چه بیای و چه نیای من همیشه شرمندتم
همیشه مزاحم اخم و نگاه و خندتم
می دونی عاشقتم به این دلیل که همیشه
نگران حالا و گذشته و آیندتم
زیبا جون اینو بذار تو برگه های چک نویس
نمیگم نخون، بخونو بعدشم روش بنویس
اگه خوب نگاه کنی می بینی که مونده رو اون
ردّ اشک دوتا چشم عاشق و ابری و خیس
زیبا جون منو ببخش، عاشقتم اما بدم
توی این دنیا فقط دیوونگی رو بلدم
من می میرم واسه ی هرچی بگی، هرچی بخوای
به دلت نگیر که این حرفو یه عالمه زدم
به همه می بینمت، با همه کس بجز خودم
تقصر من چیه که عاشق چشم تو شدم؟
چند روز پیش داشتم آهنگای قدیمیمو گوش می دادم که
رسیدم به یه آهنگی که واقعا شنیدنیه.مال حدود سه، چهار سال پیشه.ولی من هنوزم وقتی
این آهنگو گوش میدم، یه جوری میشم. یه جور بد... اسم رپرشو نمی دونم ولی اسم آهنگش
" اینجا
ایرانه" محــــــــــشره.
اینجا ایرانه یه گربه ی هفت هزار ساله
که زندس تا وقتیکه نفت خام داره
اینجا چارفصله ولی تو دل مرمش
فقط برف زمستون و سرمای دائم
اینجا آینه ها تو رو به تو نشون نمیدن
ببین گربه منو به کجا کشونده میگم
مردم همه توی رویاهاشون قدم میزنن
تقدیرو واسه همدیگه رقم میزنن
اینجه چوبه ی داره تنبیه انحراف
واژه ی تظاهره معنی احترام
اینجا آبرو سی دی تو دست بچته
چیزی که دستتو بگیره دست حسرته
اینجا دین من توجیح کثافت کاریه منه
تو یه مجرمی و حکم اسارت دادی به تنت
چی دوست داری بشنوی از این بشر؟
خواهر روسری سرت کن که من تحریک نشم؟!
اینجا صف اول نماز پست و مقامه
علم و تجربه رو از بین برده روابط
اینجا ریش بذار، یقه ببند، کارت رو قلطکه
خنجرو غلاف کن بشو وارد تو محلکه
اینجا گفتن حقیقتم جواز نداره
انقد مشکل داری که واست حواس نذاره
اینجا بچه ی ده ساله قمه به دسته
مرض غم زدگی حالا زده به نسله
اینجا خاک اجداد منه، ایران من
داره هر روز بازم میشه ویرانه تر
چرا عادت داری بالا سرت شلاغ باشه
وقتی ستاره ای نداری تو شبهات آره
بنویس با خون مردم بی ستاره
بنویس از جوونی که زندانو پیشه داره
بنویس عاقبت ماها در به دریه
اینجا ایرانه گربه ی قلب زمینه
اینجا زندگی نمی کنن، نفس می کشن
طعم خون برادرو از رو هوس می چشن
اینجا مادربزرگامون قصه نمیگن
آخه بچه ها دیگه ته قصه رسیدن
اینجا منّـتو به تلاش ترجیح میدن
سر صندلی تو مترو هم درگیر می شن
اینجا گوش های مردم شعار پرستن
به هم میگن پیدا نمی کنی تو هار تر از من
آخه تفریح سالمه جوونه سیگاریه
دخترو زمین زدن، از روی بیکاریه
اینجا ایرانه و از بالا خوشگله، همین
توش که میای یه چیزایی هست مشکله، همین
اینجا جای بحثای سیاسی فقط توی تاکسیه
مهندس مملکتم پشت دخل واکسیه
اینجا نابغه هامون همشون بورسیه تو غربن
نخوانم برن، مجبورن راضی بشن قلبن
اینجا هرکی به خودش می گیره ژس سرباز
حتی پرنده ها هم ندارن حس پرواز
اینجا واسه ی خودش داره هرکی قبله ای
کسی فکر تو نیست، تا وقتی زنده ای
کنار هر راه راست هزارتا بیراهه هستش
آینده ای نداری چون ایران بیماره نسلش
تا بخوای بجنبی پشتیا زیرت می کنن
خیلی راحت سختیا پیرت می کنن
چشمای منه بازم میشه از غم خیس
قلمو می ندازم، توانی تو دستم نیست
فقط با رفتن راه میشه به جایی رسید
اینجا واسه رسیدن راهی جز رفتن نیست...
زندگی یک اتاق با دو پنجره نیست.
زندگی هزاران پنجره دارد.
هرکدام از پنجره های زندگی نامی دارد.
یادم هست روزی از پنجره ناامیدی به
زندگی نگاه کردم، احساس کردم میخواهم خودکشی کنم.
یادم هست روزی از پنجره امید به زندگی
نگاه کردم، احساس کردم میخواهم دنیا را تغییر دهم.
یادم هست روزی از پنجره مهربانی به
زندگی نگاه کردم، احساس کردم همه را دوست دارم.
یادم هست روزی از پنجره دوستی به
زندگی نگاه کردم، دیدم انسان ها چقدر خوب و دوست داشتنی هستند.
ولی عمر کوتاه است و من فرصت نگاه
کردن از تمامی پنجره های زندگی را ندارم. تصمیم گرفتم فقط از یک پنجره به زندگی
نگاه کنم و آن هم پنجره ی عشق است. همین پنجره برای من کافیست، چون این پنجره رو
به خدا باز می شود. هــــــــــر روز میخواهم خـــدا را ببینم، با او حرف بزنم و
وقتی به نماز می ایستم، می بینم آن طرف پنجره خدا منت را می نگرد.
خوب که ساعت را نگاه میکنم؛ می بینم او رو به جلو حرکت میکند. پس من هم با او
همسفر می شوم.
خوب که ساعت را نگاه میکنم؛ می بینم او گذشته را فراموش می کند، پس من هم
گذشته را فراموش میکنم.
خوب که ساعت را نگاه میکنم؛ می بینم او هر لحظه حرکت می کند، پس من هم لحظه ای
از حرکت باز نمی ایستم.
خوب که ساعت را نگاه میکنم؛ می بینم او عمر مرا حساب می کند، پس من هم حساب
عمر خود را نگه می دارم.
خوب که ساعت را نگاه میکنم؛ می بینم او سر موقع است؛ پس من هم سر موقع کارهایم
را انجام میدهم.
خوب که ساعت را نگاه میکنم؛ می بینم قدرت محرکه ی او در درومن دل اوست. پس من
هم به درون خودم مراجعه میکنم و با کمال تعجب می بینم آنجا نیز ساعتی است که در
حال کار کردن است.