تبلیغات
پسران بد و دختران خوب - به خاطر تولدت...

پسران بد و دختران خوب

...چون میسر نیست من را کام دوست******عشق بازی می کنم با نام دوست

به خاطر تولدت...

به نام اون مهربونی که منو دیوونه تو کرد و تو رو دیوونه دیگری...

سلام عزیزم! ای یکی یکدانه ی سرو گلستان دل دادگی، ♥میــلادت مبـارکـــــ♥

بزرگ تر شدی عزیزم، تو بزرگ شدی و من کوچک، دارم پا به پای شمع تولدت قطره قطره آب می شوم، منت سر تقویم هایمان گذاشتی، پاییز را خجالت دادی، آذر را سر افراز کردی، عدد یازده را تا ابد شرمنده خودت کردی، و آن سیصد و شصت چهار روز دیگر سال را، اگر کبیسه نباشد، حسرت به دل یک رویداد نقره ای گذاشتی. عزیزم، اینجا به احترام تولد تو یک شمعدانی و یک شمعدان خالـی و یک شمع، جدا جدا، در حال سوختنند، دل من را که نگو؛ اگر می خواستی به حسابش بیاوری که همان اول این کار را می کردی. من این آرزو را یک گوشه دنج دلم پنهان کردم که نونزده، روز تولد تابستانی خودم را، به عدد یازده، روز تولد پاییزی تو، مثل سبزه هایی که روز سیزده به هم گره می زنند، به هم گره بزنم و با هم جشن بگیریم.

حیف... آن رویاها خیلـی زود مردند...

بهانه نفس کشیدنم، من تمام شکوفه هایی را که پیش از میــــلادت روییدند، تنبیه میکنم. من در خیالم هزار بار نونزده تیر و یازده آذر را جمع زدم و نذر کردم؛ اگر دوستان خوبی برای هم شدیم، چهل دل شکسته را بند بزنم. اما انگار نشد، شاید چون در آن صورت چهل هزار دل از شدت نرسیدن به تو می شکست، که پیش چهل دلی که نذر کرده بودم به دست بیاورم، هیچ بود. عشق من، هرچه کردم به جای کیک تولــد، رشته عشقم را از توئی که حتی دلت نمی خواهد صدایم را بشنوی، بـِـبـُرَم، نشد.

تیغ سرزنش را هرچه در گلوی آرزوهایم فرو بردم، نبرید. من آخرش هم تشنه می میرم، هیچ فکرش را میکردی مراسم افتتاحیه زندگی تو باعث برگزاری مراسم غیر منتظره اختتامیه ی طاقت من در وسیع ترین تالار خاکستری یک سرنوشت شوم باشد؟! زیبای من، من هم دارم پا به پای تنها شمع تولدت تمام می شوم اما به هر حال خوش آمدی، قدم روی چشم عدد یازده گذاشتی که تولدت را با آن ساختی، لطف کردی دستی هم بر سر ماه سوم پاییز کشیدی. عجب گلی زدی به پاییز... تو ثابت کردی که گاهی با یک گل هم بهار می شود. چه اقبالی داشت فصلی که تو تحویلش گرفتی، جان همین روز عزیز تولدت، چند نفر سفارشش را کرده بودند؟ ♥عـزیـزم، تـولــدت خیــــــــــلــــی مــبـــارکــــــــــــــــــ♥

چقدر مهربانی که گذاشتی روزهای هفته، هر کدام یک سال مزه کیک تولد تو را، زیر ساعت های نازنینشان سپری کنند. امسال منت سر جمعه گذاشتی، شنبه دق نکند، خوب است. بازم تولدت مبارک...

من امروز به بهانه ی گام نهادن تو به هجدهمین بهار زندگی، هجده بار خدای برگ های مسافر پاییزی را سجده میکنم. هجده گلدان را آب می دهم، هجده کبوتر را آزاد میکنم، هجده گل را نمی گذارم کودکان بازیگوش بچینند، هجده بار به روی رهگذران خسته لبخند میزنم، هجده هزار بار آه می کشم، هجده هزار بار سر بر آسمان کرده دعایت میکنم، هجده بار خوشبختی ات را از خدا می خواهم، هجده بار خدا را با هزار لحن مختلف در هجده حالت سبز با هجده اشک زلال صدا میزنم و هجده بار بر روی هجدهمین برگ دفتر خاطرات هجده صفحه ای ام می نویسم: عزیزم، به اندازه هجده به توان هجده هزار بار، تولدت مبارک.

با اینکه می دونم دوسم نداری، هجده هزار بار ♥میگم دوســتـت دارم♥ زیبای بی همتای من، هجده سالگیت مبارکــــــــــ

نه اصلا خیلی ساده، تولدت مبارک.

کسیکه هجده سال آینده هم همین قدر دوستت دارد:

پریسا................

 



+ نوشته شده در جمعه 11 آذر 1390 ساعت 06:30 ب.ظ توسط parisa joooooooon ...| نظرات()