تبلیغات
پسران بد و دختران خوب - یاد بگذشته به دل مانده دریغ...

پسران بد و دختران خوب

...چون میسر نیست من را کام دوست******عشق بازی می کنم با نام دوست

یاد بگذشته به دل مانده دریغ...

یاد بگذشته به دل مانده دریغ

نیست یاری که مرا یاد کند

دیده ام خیره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد کند

خود ندانم چه خطایی کردم

که ز من رشته ی الفت بگسست

در دلش جایی اگر بود مرا

پس چرا دیده ز دیدارم بست؟

هرکجا می نگرم بازهم اوست

که به چشمان ترم خیره شده

درد عشقست که با حسرت و سوز

بر دل پر شرمم چیره شده

گفتم از دیده چو دورش سازم

بی گمان زودتر از دل برود

مرگ باید که مرا دریابد

ورنه دردیست که مشکل برود

تا لبی بر لب من می لغزد

می کشم آه... که کاش این، او بود

کاش این لب که مرا می بوسد

لب سوزنده ی آن بدخو بود

می کشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود که چه شد آغوشش؟

چه شد آن آتش سوزدنه که بود

شعله ور در نفس خاموشش؟

شعر گفتم که ز دل بردارم

بار سنگین غم عشقش را

شعر، خود جلوه ای از رویش شد

با که گویم ستم عشقش را؟

مادر این شانه ز مویم بردار

سرمه را پاک کن از چشمانم

بکن این پیرهنم را ازتن

زندگی نیست به جز زندانم

تا دو چشمش به رخم حیران نیست

به چکار آیدم این زیبایی؟

بشکن این آیینه را ای مادر

حاصلم چیست ز خودآرایی؟

در ببندید و بگویید که من

جز از او، ز همه بگسستم

کس اگر گفت چرا باکم نیست

فاش گویید که عاشق هستم

قاصدی آمد اگر از ره دور

زود پرسید که پیغام از کیست؟

گر از او نیست، بگویید آن دخت

دیرگاهیست در این منزل نیست...

 

 

 

 

 



+ نوشته شده در یکشنبه 4 تیر 1391 ساعت 03:40 ب.ظ توسط parisa joooooooon ...| نظرات()