تبلیغات
پسران بد و دختران خوب - یكی از پنجشنبه های من

پسران بد و دختران خوب

...چون میسر نیست من را کام دوست******عشق بازی می کنم با نام دوست

یكی از پنجشنبه های من

سلام سلام. خوبین؟ چه خبرا؟هفته ی پیش که داشتم ایمیلامو چک میکردم، یکی از دوستام بم ایمیل داده بود که چرا یه پست متفاوت نمی ذاری تو وبت؟ منم بش جواب دادم که مثلا ً چی؟ گفت یه چیز متفاوت. مثلا ً بنویس که پنجشنبه ها چیکار میکنی؟ منم گفتم باشه. هفته دیگه حتما این کارو میکنم. با خودم گفتم خاطره ی دو هفته پیشم رو بذارم. (اُ.. چقدر متفاوت!)

پنجشنبه صبح حدودا ً ساعت 12 بود که رفتم خونه داییم.( عجب بارونی می اومدا، یه لحظه از ماشین پیاده شدم، خیس شدم.) رفتم که با دختر داییم یکم ریاضی کار کنم. (چقدرم که ریاضی کار کردیم!) بعد از ظهر ساعتای پنج و نیم،شیش بود که زنداییم گفت عرفان (پسر داییم) که بیدار شد، بریم راهنمایی. یه نگاه معنی گرا به زنداییم کردم، گفتم بارون میادا! زنداییم گفت اِ... راست میگیا... خوب میریم زیست خاور(وااااای که چقدر من از زیست خاور بدم می یاد.) گفتم باشه. ساعت هفت شد، عرفان هنوز خواب بود، هشت شد، هنوز خواب بود، نه شد، هنوز خواب بود... ساعت تقریبا نه و ربع بود که عرفان بیدار شد، به زنداییم گفتم عرفان بیدار شد، حاضر شیم؟ زنداییم گفت میترا(خواهر زنداییم) داره می یاد اینجا، بذار اونم بیاد، بعد باهم میریم! ساعت نه و نیم بود که میترا رسید، تا شام خوردیم و حاضر شدیم، ساعت شد ده و ربع، به زنداییم گفتم زیست خاور که ساعت ده و نیم تعطیل میشه که... زنداییم گفت آره... راست می گیا! خوب پس الآن زنگ می زنم به آقا داریوش! (داییم) که بیاد با هم بریم بیرون. خلاصه تا داییم اومد و شام خورد، ساعت شد یازده و نیم. اول رفتیم ریس، دیدیم هیچ خبری نیست. رفتیم سجاد، خبری نبود، رفتیم پارک ملت، پرنده پر نمی زد، رفتیم طرقبه. تو راه عروس کشون بود. ما هم قاطی اونا شده بودیم خل گری می کردیم. (خل گری در حدی که، از بس اون شب بشکن زدم، که انگشتم تاول زد، هنوزم ردش هس!)  عروسه چقدر با ما حال میکرد. دو تا ماشین داشتن ماشین عروس رو اسکورت میکردن، یکی ماشین دوستای عروس، یکی ماشین ما (!). خلاصه خنده بازاری بود اون شب. داشت خوش میگذشت که یهو ماشین امنیت اجتماعی اومد همه رو تار و مار کرد. (اَه اَه اَه...) ما برگشتیم طرف پارک ملت. دوباره رفتیم طرقبه. (خدا می دونه چقدر تو راه خندیدم و به پسرا تیکه انداختیم، خداییش داییم و زنداییم خیلییی باحالن.) تا جاغرق رفتیم، داییم گفت یه جا وایسم برقصیم. گفتیم باشه. یه جای خلوت وایساد، گفت پیاده شین. گفتیم نـــــــــــــــه. یه جای خوب (یعنی شلوغ) زنداییم گفت می خواین بریم وسط میدون طرقبه برقصیم؟ گفتیم آآآآآآآآآآآآآره. بریم. داییمم ما رو برد همونجا. البته خلوت بود. توی یکی از کوچه های نزدیک میدون پیچید. پیاده شدیم. داشتیم با اون آهنگ سهراب پاکزاد " این چه حسیه؟!"  می رقصیدیم که یهو صدای سوت اومد. نگاه کریدم دیدیم روی پشت بوم خونه ی بالای سرمون چند نفر بودن، تاریک بود، زیاد مشخص نبود ولی دیدیم که چند نفر بودن. داییم گفت بریم، شاید فیلم بگیرن. رفتیم یکم جلوتر کنار خیابون وایسادیم، یکم رقصیدیم، بعد رفتیم جلوتر، جای بند گلستان، اونجا هم رقصیدیم. بعد وقتی داشتیم میرفتیم، داییم یه دستی کشید ( بند گلستان مخصوص دستی کشیدنه.) گفتیم دوباره. دفعه ی دوم که دستی کشید، یهو یه پژو 405 پیچید جلومون. در عرض یک ثانیه 7 نفر هیکل، ترسناک با لباسای بسیج پیاده شدن. (من وقتی دیدم بسیجین،مث ... ترسیدم، شالمم سرم نبود. افتاده بود زیر پای میترا. ورداشتم سرم کردم. ولی چپـه! هول شدم خوب.) بی شرفا اول  اومدن طرف در راننده که نتونیم فرارکنیم. درو باز کردن، می خواستن داییمو پیاده کنن، یه نگاه توی ماشین انداختن، دیدن خانوادس، به داییم گفتن "آقا شما با خانواده ای و این کارا رو میکنی؟ ما با شما چیکار کنیم...؟" خدا رو شکر چون عرفان تو ماشین بود، فهمیدن خانواده ایم، ولمون کردن. وگرنه شب باید تو باز داشتگاه می خوابیدیم! خلاصه رفتیم یه شیر انبه خوردیم، بعد رفتیم خونه. ساعت حدودا ً سه و نیم، چهار بود که رسیدیم. من و میترا تا ساعت هفت و نیم صبح بیدار بودبم. یکی رو اسکل کرده بودیم، طفلک هی میگفت تو رو خدا بذارین بخوابم، صبح بهتون زنگ میزنم... ولی ما تا خود صبح ولش نکردیم. چقدراز دستش خندیدیم... صبح ساعت یازده و نیم بود که پسرداییم اومد ما رو بیدار کرد که پاشین صبحانه بخورین. چشمامون باز نمیشد. هی گفتیم بذارین بخوابیم، صبحانه نمی خوایم. ولی عرفان گیر داده بود که اگه پریسا جون و میترا جون نیان، من نمی خورم(!) حالا یه هویی محبتش گل کرده بود.

خلاصه؛ شب خوبی بود.خوش گذشت.

اینم از شرح حال من توی یکی از پنجشنبه های عمرم. همونطور که سحر جوووووون خواسته بود.

♥ نظر یادتون نره ♥



+ نوشته شده در جمعه 11 آذر 1390 ساعت 04:28 ب.ظ توسط parisa joooooooon ...| نظرات()